تبليغاتX
فقط عشق...
فقط عشق...
و عشق تنها چیزی است که انسان نتوانست به خاطر رفاه خود در آن تغییری ایجاد کند...
   

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن

موهات را ببند دلم را تکان نده

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن

من در کنار توست اگر چشم وا کنی

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن

بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن

امشب برای ماندنمان استخاره کن

اما به آیه های بدش اعتنا نکن....

 
| نوشته شده توسط یه عاشق کوچولو
 
   
 ای همزاد!  ای همرنگ! ای بی من و همیشه با من ! یاد تو چون پرستو ها – یا چون لک لک­های مهاجر – لحظه لحظه به باغ خیالم سفر می­کند . گفتی که هر شب واژه­های شعرم را – با اشک می­شویی ، منهم هر لحظه یاد تو را در پریشانی خیال می­پیچم .

ای عطر عاطفه! گفتی که با شعر من همسفر یادی – پروازت مبارک باد!

منهم هنگامیکه مرغان دریایی – پرواز شوخ و شنگ خود را می­آغازند – و گه گاه بر موج ، تن میسایند – سفر را در ذهنم تداعی می­کنند ، سفری که ـرزویش آسان است و پروازش مشکل.

ای نزدیک دور! و ای دور نزدیک ! خطی است در کنار افق و دور دست دریاها – که خط جدایی بین من و توست. تو هنگامیکه بر بالهای عقاب سفر نشستی – پرواز کردی و از آن خط گذشتی . اما آن خط برای من خط جدایی نیست . گویی آن خط دیوار حصار بلندیست  و من و تو در دو سوی دیوار – فریاد میزنیم و اشک میریزیم . یکدگر را می­شناسیم ، صدای هم را می­شنویم ، اما دریغ! چهره ی هم را نمی­بینیم ، و چه سخت است شنیدن و ندیدن ، دوست داشتن و بهم نرسیدن .

در خیال من این دیوارها تا کهکشان برافراشته­اند ، اما من ناامید نیستم ، یکی در سینه­ام فریاد میزند: پرواز کن ! بر تارک دیوار خواهی رسید . و از آن سو همزادت را و عشقت را خواهی نگریست .

هزاران حیف! پر میزنم ، اما پرواز نه ! گویی دست صیادی پرهای پرواز مرا برید­ه­است – شوق پرواز هست ، اما قدرت پرواز نه ! خورشید من غروبها شفق را به تماشا می­نشینم . سفر خورشید را می­گویم ، چه زیبا سفر می­کند ! اما چه غریب ! چه تنها! چه بی کس ! وآرام به دیار تو می­آید – من غروبش را مینگرم و تو طلوعش را . من وداعش را میشنوم و تو سلامش را ، من بدرودش را و تو درودش را .

از من قهر می­کند و با تو آشتی ، میخواهم به او پیغام بدهم تا از سوی من ببوسدت ، اما صدایم را نمی­شنود و در هاله­ی ابر پنهان می­شود. او میرود و من میگریم او بدرود می­گوید و من در دل به تو درود میفرستم . در این هنگام است که لبخند تو را در برکه­ی اشک خویش تماشا می­کنم و چه تماشای دلپذیری . خود را فریب میدهم که اگر من میگریم ، تو می­خندی  و اگر پیام آور من نیست – لاجرم نگاه مرا با تو هماهنگ و متصل میکند. اگر هیچ نیست ، اگر بی پیام سوی تو می­آید – دست کم یک نقطه­ی نگاه مشترک  که هست ! یک نقطه­ی اتصال ، یک بهانه­ی دیدار ! ببین به چه چیزها دلخوشم !

آری! من با غروب خورشید می­گریم و تو با طلوع او می­خندی .

ای نشاط و ای فرزند نشاط! ای واژه­ی صفا و صمیمیت! ای معنی کرامت! ای همه ایثار! ای عشق و ای تجسم محبت! ای همه پرواز! هر شب که با یاد تو به خلوت میروم – در این آهنگم که سازهای شعر را کوک می­کنم – و نت های واژه­ها را می،نویسم ، و هماهنگی کلمات را به انتظار می­نشینم ، تا در تالار سکوت ، احساس خود را روی چنگی افسونگر بپاشم. واژه­های رقصنده چون رنگین حبابهایی – در رویا و در بلندای خیالم در هم می­لولند و چون قطرات اشک رنگین در هم میلرزند، و رنگین کمان شعر ، در شرق اندیشه­ام و بر دیواره­ی افق خیالم نقش می­بندد. سپس همه آهنگ میشوند . هماهنگ میشوند ، وزن میشوندو شعر میشوند ، شعری که تو می­پسندی .

 ای من ! ای همزاد!  ای همسفر چند ماه­ی من ! ساعتها و روزها و شاید هفته­هاست که من و تو –  یک روح در دو پیکریم ، یک معنی در دو واژه­ایم ، یک خورشید در دو آسمانیم ، یک عشق در دو سینه­ایم، و یک هستی در دو نیمه­ایم ، شایدم از یک روح دو پیکر ساخته باشند؟!

 نازنینم ! خیلی حرف دارم ، اشکم اجازه میدهد که بنویسم و بنویسم ، اما یکی در سینه­ام می­گوید: نه ! ننویس شاید او نخواند .

شاید دوست نداشته باشد آیا راست می گوید ؟ .........................

 
| نوشته شده توسط یه عاشق کوچولو
 
   
ای خداااااااااااااااااااااااا آدم حرفه دلشو به کی بزنه؟؟؟؟؟؟؟

به یه مشت نامرد؟

چرا دیگه انسانیت از بین رفته؟ ای خدا ما تاوان چی رو داریم پس می دیم؟

تاوان پیشرفت رو؟ شایدم تاوان تکنولوژی رو؟!

خسته ام! به خدا خسته ام از شعار. خسته شدم انقدر آدما شعار می دن!

آخه کی گفته اگه صادق باشیم تکنولوژی رو ازمون میگیرن؟؟؟

کی گفته اگه واقعا احساسمون رو به یکی بگیم دیگه نمی شه پیش رفت کرد؟

آخه خدایا پیش رفت ماله کسیه که مغزش انقدر محدود نباشه

دوستان عزیز چرا یه دختر ۱۷ ساله بعد از این همه وقت باید باز به خاطر هوس بازیای آدما تاوان پس بده؟

به اون چه که آدما کثیفن؟ مگه اون بیچاره آدما رو به این روز کشونده؟

حااااااااااااااااااااااااااااالم از اطرافیام به هم می خوره!!!!!!!!!!!!

 

 
| نوشته شده توسط یه عاشق کوچولو
 
   

دوستان عزیز شاید دیگه هیچ وقت نیام من دارم میرم برای همیشه

حرفای این دوست کوچولوتون رو فراموش نکنید

عاشق باشید ولی عاشق کسی که لایقتونه یه عشقی که شما رو به تعالی برسونه            

                                                همیشه شاد باشید
                       
 یه عاشق کوچولو که دیگه نمی خواد عاشق باشه

 
| نوشته شده توسط یه عاشق کوچولو
 
   
سلام به همگی

           عیدتون مبارک

       امیدوارم همیشه شاداب و سربلند و پیروز باشید

                                                                                       شاد باشید عاشق کوچولو

 
| نوشته شده توسط یه عاشق کوچولو
 
   

ازت متنفرم....

این احساس قلبی من نسبت به کسیه که یه زمانی دوسش داشتم.

این نوشته رو می نویسم تا با خوندنش ببینید عشق و علاقه مرده و جاشو به دروغ و ریا و دورنگی و هوس بازی داده.

هیچ وقت یادم نمی ره که چقدر ازش خواهش کردم که من دیگه طاقت به بازی گرفته شدن رو ندارم؛ بهش گفتم شرایط من خاصه؛ بهش گفتم من در شرایط جسمی و روحی مناسبی نیستم.

اما با وجود این، یه مشت شعار تحویلم داد که عزیزم من دوست دارم و منم خودم یه بار به بازی گرفته شدم و دنبال یکی می گردم که به من پایبند باشه.

من ساده هم فکر کردم راست می گه و متأسفانه بهش اعتماد کردم.

به اسم آشنایی و دوستی و ادامه رابطه من رو به خودش نزدیک کرد و بعد یه دفعه زد زیر همه چی.

کاش فقط میزد زیر حرفاش یا لااقل کاش صادق بود!!!  ای کاش همون موقع می گفت بیا تمام کنیم.

از اونجایی که یه مدت نسبت بهم بی توجه شده بود ترجیح دادم جدا بشیم و اون هم قبول کرد. حدودا سه هفته بعد به هر دری زد تا دوباره بهش زنگ بزنم.من ساده دل هم بهش زنگ زدم و رابطه ی احمقانه ی ما یه جورایی دوباره از سر گرفته شد اما این بار نه به اسم دو تا دوست که به هم علاقه مندند.

منم چون نیازی به محبت و شنیدن جملات عاشقانه از اون نبودم قبول کردم.

گذشت تا با یکی از دوستای من آشنا شد.بعد از چند روز آشنایی با اون به کلی حرفهاش، قول هاش و... را فراموش کرد و به خاطر اینکه دوستم به من خیانت نکرد و باهاش دوست نشد رابطش رو با من هم به هم زد.(در جاهلیت به سر می بری عزیزم. داری خودتو پس می زنی نه من رو)

هیچ وقت یادم نمی ره که به خاطرش خودم رو به آب و آتیش زدم.

هیچ وقت یادم نمی ره که به خاطرش خانوادم رو، عزیزترین کسانم رو زیر پا گذاشتم.

هیچ وقت یادم نمی ره که من برای اون چی بودم و اون در جوابم چه کرد.

فقط از 2 تا چیز ناراحتم :1-ساده دلی خودم که انقدر راحت دل به دل یه هوس بازی مثل اون دادم. 2- این که به خاطر اون غرورم رو زیر پا گذاشتم و انقدر صدمه جسمی و روحی به خودم زدم.

من بخشیدمش!!!!!!!!

           حتی نفرینش هم نمی کنم!!!!!!!!

                        ولی در عوض دعا میکنم که همون خدایی که عشق پاک من رو دید هدایتش کنه!!!!!!!!!!!!

اسمت رو نمیارم که بشناسنت و آبروت بره(هر چند که آبروم رو بردی) اما این رو بدون اون خدایی که اون بالاست جای حق نشسته.

فقط امیدوارم کاری که با من کردی هیچ وقت، هیچ کس در حقت نکنه.

برو عزیزم لیاقت من و عشق پاک من رو نداشتی !!!

                       برو، برو لیاقتت همون رویاهایی هستند که......

                                     ...Bye For Ever

شما جز کدوم دسته هستید؟ تا حالا به بازی گرفته شدید؟ خودتون چی تا حالا کسی رو اینطوری مثل یه عروسک به بازی گرفتید؟ امیدوارم که اینطور نباشه!!!!!!!!!!!

                                                                    شاد باشید «عاشق کوچولو»

 
| نوشته شده توسط یه عاشق کوچولو
 
   
لحظه های بی تو بودن هر کدوم مثل یه ساله. لحظه های با تو بودن هم که رویای محاله

-----------------------------------

کاش انسان همانند شمع یک روز زندگی میکرد اما درکنارپروانه ی خویش !

--------------------------

درد را از هر طرف که بخوانی درد است، بیهوده دنبال میانبر نباش

--------------------------------

زندگی عمریست که اجل در پی آن می تازد هرکس غم بیهوده خورد می بازد

-----------------------------

سه چیز در زندگی هیچگاه نباید از دست بروند: آرامش، امید و صداقت. سه چیز در زندگی هیچگاه قطعی نیستند: رؤیا ها ، موفقیت و شانس . سه چیز در زندگی از با ارزش ترین ها هستند: عشق، اعتماد به نفس و دوستان

----------------

روی یک طاقچه سنگی ... میون دو قاب رنگی ... بودن من وتو با هم داره تصویر قشنگی ... عکس تو، تو قاب خاتم ... در حصار خالی از غم ... حتی در مرگ تن من ... نمی گیره رنگ ماتم .... 
----------------------------------
كاش كی میشد بعضی ها كمی انسان بودند و چشمان كور خود را باز میكردند و اگر شهامت داشتند دل انسانها را با شکستن دل دیگر انسانها مثلا شاد نمیكردند ..... 
--------------------------------------
خداوندا ! غرورم را شکستند ... پل سبز عبورم را شکستند .... چه بی رحمانه در پاییز غربت ... دل سنگ صبورم را شکستند ...
--------------------------------
رنگ ها هم راه و روش زندگی کردن را نیز به انسان ها می آموزند: سفید پاکی و تمیزی ... زرد سر افرازی و سربلندی ... نارنجی نشاط و سرزندگی ... صورتی ملایمت و لطافت .... قرمز عاشق بودن ... بنفش خجالت و شرم ... سبز جوانی و تازگی ... آبی آرامش ... قهوه ای پایداری و استقامت و صبر ... خاکستری بارانی بودن و مشکی شوق و ذوق را! پس بیایید رنگارنگ زندگی کنیم ....
------------------
زندگی چیست ؟ بلوغ با شهوت / عشق با ذلت / ازدواج با حماقت / فرزند با مصیبت / مرگ با وحشت / تکرار تا این است اینست بازی تلخ طبیعت .... 
-----------------------------
پارسال با او در زیر باران راه می رفتم ... امسال راه رفتن او را با دختر دیگری در زیر باران اشک هایم دیدم ... شاید باران پارسال اشکِ دختری دیگر بود ... 
------------------------------------------

همیشه چنین بوده است که مهر به ژرفای خود پی نمی برد تا آنکه ساعت فراق فرا می رسد

-----------------------------------------------

مردم هم مثل میخها, وقتی جهتشان را گم کنند, تاثیرشان را از دست میدهند و شروع به خم شدن می کنند

--------------------------------------------------------

 پس از آخرین دیدار با دوستانت یادت باشد که ، به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند

--------------------------------------------------- 

  مردها بر اثر کمبود عاطفه ازدواج می‌کنند، بر اثر کمبود حوصله طلاق می‌دهند، و بر اثر کمبود حافظه دوباره ازدواج می‌کنند

-------------------------------------------------

  روزگارم گله مندی شده است من بگیرم، تو بخندی شده است

 ازدلم یاد نکردی شاید،عشق هم سهمیه بندی شده است

 ---------------------------------------------

پیرزنه 200 سال عمر کرده بود، بهش می گن: مادر! تو این سن چه آرزویی داری؟ می گه: ننه 6 سال دیگه عمر کنم بشم 206 جوونا بیفتن دنبالم!

----------------------------------

و خداوند زن را افرید تا مردان به مرگ طبیعی نمیرند.ایه سکته سوره دق

----------------------------

خداوند بنده های خوبشو از سختی هاجدا نمی کنه اما نمیذاره زندگیشون توی بی ثمری پوچ وهیچ شه .دوستان خدا این طور زیستند پر ازرنج اما پر ازنتیجه

-----------------------------

روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت. هر كسی غصه اینكه چه می كرد نداشت. چشم سادگی از لطف زمین می جوشید. خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت

-------------------------

آدمی ساخته ی افکار خویش است فردا همان خواهی شد که امروز بدان فکر می کنی

------------------------------------------

نگاه ما به زندگی و کردار ما تعیین کننده ی حوادثی است که بر ما می گذرد

---------------------------------------------------------

نرسد دست تمنا چو به دامان شما ، میتوان چشم دلی دوخت به ایوان شما ، از دلم تا لب ایوان شما راهی نیست ، نیمه جانی ست در این فاصله قربان شما

---------------------------------

• انسان همان می شود كه اغلب به آن فكر می كند

----------------------

• همواره بیاد داشته باشید آخرین كلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد

--------------------
• تنها راهی كه به شكست می انجامد، تلاش نكردن است

------------------
• دشوارترین قدم، همان قدم اول است

------------------
• عمر شما از زمانی شروع می شود كه اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید

-------------------
• برای كسی كه آهسته و پیوسته می رود، هیچ راهی دور نیست

-----------------------

• امید، درمانی است كه شفا نمی دهد، ولی كمك می كند تا درد را تحمل كنیم

-----------------------------
• بجای آنكه به تاریكی لعنت فرستید، یك شمع روشن كنید

-------------------

• آنچه شما درباره خود فكرمی كنید، بسیار مهمتر از اندیشه هایی است كه دیگران درباره شما دارند

-----------------------------------
• هركس، آنچه را كه دلش خواست بگوید، آنچه را كه دلش نمی خواهد می شنود

----------------------

• اگر هرروز راهت را عوض كنی، هرگز به مقصد نخواهی رسید

--------
• صاحب اراده، فقط پیش مرگ زانو می زند، وآن هم در تمام عمر، بیش از یك مرتبه نیست

-------------------
• وقتی شخصی گمان كرد كه دیگر احتیاجی به پیشرفت ندارد، باید تابوت خود را آماده كند

----------------
• كسانی كه در انتظار زمان نشسته اند، آنرا از دست خواهند داد

------------------------------------------
• بهتر است دوباره سئوال كنی، تا اینكه یكبار راه را اشتباه بروی

-------------------
• اگر خود را برای آینده آماده نسازید، بزودی متوجه خواهید شد كه متعلق به گذشته هستید

----------------------------------
• خودتان را به زحمت نیندازید كه از معاصران یا پیشینیان بهتر گردید، سعی كنید از خودتان بهتر شوید

---------------------------

 
| نوشته شده توسط یه عاشق کوچولو
 
   
گر چه در دورترین شهر جهان محبوسم
از همین دور ولی روی تو را می بوسم

گر چه در سبزترین باغ ولی خاموشم
گر چه در بازترین دشت ولی محبوسم

خلوت ساکت یک جوی حقیرم بی تو
با تو گسترده گی پهنه اقیانوسم

ای به راهت لب هر پنجره یک جفت نگاه
من چرا این قدر از آمدنت مایوسم؟
***
این غزل حامل پیغام خصوصی من است

مهربان باشی با قاصدک مخصوصم !

گر چه تکرار نباید بکنم قافیه را

به خصوص آن غلط فاحش نامحسوسم-

بار دیگر می گویم تا یادت نرود

مهربان باشی با قاصدک مخصوصم
 
| نوشته شده توسط یه عاشق کوچولو
 
   
عمری گذشت و عشق تو از یاد من نرفت
دل ، همزبانی از غم تو خوب تر نداشت

این درد جانگداز زمن روی برنتافت

وین رنج دلنواز زمن دست برنداشت

تنها و نامراد در این سال های سخت

من بودم و نوای دل بینوای من

دردا كه بعد از آن همه امید و اشتیاق

دیر آشنا دل تو ، نشد آشنای من
از یاد تو كجا بگریزم كه بی گمان

تا وقت مرگ دست ندارد ز دامنم

با چشم دل به چهره خود می كنم نگاه

كاین صورت مجسم رنج است یا منم؟

امروز این تویی كه به یاد گذشته ها
در چشم رنجدیده من می كنی نگاه
چشم گناهكار تو گوید كه ” آن زمان

نشناختم صفای تورا “ آه ازین گناه
!
امروز این منم كه پریشان و دردمند

می سوزم و ز عهد كهن یاد می كنم

فرسوده شانه های پر از داغ و درد را

نالان ز بار عشق تو آزاد می كنم
.
گاهی بخوان ز دفتر شعرم ترانه ای

بنگر كه غم به وادی مرگم كشانده است.
تنها مرا به ” تشنه طوفان “ من مبین

ای بس حدیث تلخ كه ناگفته مانده است
.
گفتم : ز سرنوشت بیندیش و آسمان

گفتی : ” غمین مباش كه آن كور و این كر است
“!
دیدی كه آسمان كر و سرنوشت كور

صدها هزار مرتبه از ما قوی تر است؟

 
| نوشته شده توسط یه عاشق کوچولو
 
   

شیشه ای می شکند ... یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟ مادری می گوید... شاید این رفع بلاست یک نفر زمزمه کرد... باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد، شیشه ی پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرورشکست، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را بر
می داشت.... مرحمی بر دل تنگم می شد... اما امشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت، قصه ام را نشنید... از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟؟؟

 


رهایم کردی و رهایت نکردم!
گفتم حرف دل یکی ستّ
هفتصدمین پادشاه راهم اگر به خواب ببینی،
کنار ِ کوچه ی بغض و بیداری
منتظرت خواهم ماند!
چشمهایم را بر پوزخند این آن بستم
و چهره ی تو را دیدم!
گوشهایم را بر زخم زبان این آن بستم
و صدای تو را شنیدم!
دلم روشن بود که یک روز،
از زوایای گریه هایم ظهور می کنی!
حالا هم،
از دیدن این دو سه موی سفید آینه تعجب نمی کنم!
فقط کمی نگران می شوم!
می ترسم روزی در آینه،
تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند
و تو از غربت بغض و بوسه برنگشته باشی!
تنها از همین می ترسم ...

 

 
| نوشته شده توسط یه عاشق کوچولو
 

*
*
*
*
*
*
*

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست